گفته بودم چو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی
کاش مي دانستيم زندگي کوتاست
کاش از ثانيه هاي زندگي لذت مي برديم
کاش قلبي رو براي شکستن انتخاب نمي کرديم
کاش همه را دوست داشتيم
کاش معني صداقت را ما هم مي فهميديم
کاش هيچ کودک فقيري ديگر خواب نان تازه وداغ را نمي ديد
کاش دلهايمان دريايي مي شد
کاش مي فهميديم زندگي زيباست و لذت مي برديم تا نهايت
کاش ميدانستيم که ما نمي دانيم فردا برايمان چه اتفاقي مي افتد
کاش بهانه اي براي ناراحت کردن دلهاي زخم خورده نبود

آفتابگردان دنبال خورشيد ميگشت
ناگهان ستاره اي چشمک زد
آفتابگردان سرش را پايين انداخت
. آري.... گلها هيچوقت خيانت نميکنند


سينه اي آتش گرفته !
روزگار بازيهاي فراوان دارد . دلم به آتش خوش بود و به ستاره ! عجيب است دلم خوش بود ! با آتش ... راستي مگر مي شود آتش هم خوشايند باشد ؟ ! ... آري بود . من نمي دانم با كه سخن مي گويم و كدام چشم مهربان حرفهاي خاكستر شده مرا مي خواند . همين را مي دانم كه در آسمان انديشه ام سكون موج مي زند و حتي يك باد هم نمي وزد... من عقاب دشت طلايي .. انديشه ام جنون را از ياد برده بود و اكنون سكون .. امتداد يك لبخند طولاني... نمي دانم چرا دل سپردن را هيچگاه از مادرم نياموختم .. او نيز سرسپردن را به من ياد داد ... سينه ام آتش گرفته است و خاكستر حرفهاي من انديشه ام را لبريز ساخته است......براي يك سينه سوخته چه خنكايي بايد خواست؟

|
غریبان را دگردردل نوا نیست
دل بی خانمان راآشیان نیست
دگرازوصل وهجرانم مپرسید
که درد بی امانم را دوانیست
کنون مردم بگویندم به هردَم
که: بیچاره بجز مرگش شفانیست
پریشان خاطروافسرده حالم
مراتنها رهاکردن روا نیست
شدم بی یارو یاور ای رفیقان
که درمانش بجز دست خدانیست
دردِ دوست داشتن ،
یاکسی رابرای دوست داشتن نداشتن
هردو درد است
درد من هردوست
![]() اینم جواب خودم به خودم:
ای که مأیوس ازهمه سویی
به سوی عشق رو کن
قبلۀ دلهاست آنجا
هرچه خواهی آرزو کن
*****************
دلی دارم که مثل کوچه خاکیست
گناهش سادگی ودرد پاکیست
نمی بخشی خدایا گر گناهش
بکش دل راکه هرروز از توشاکیست
******************
سکوتم رابه باران هدیه کردم
تمام زندگی راگریه کردم
نبودی در فراق شانه هایت
به هرخاکی رسیدم تکیه کردم
******************
دلم دریاچۀ عشقه
چشام رودی که می خشکه
ببار بارون ببار بارون
به قلبی که شده تشنه
![]() ازاون روزی که مرغ عشق
عزیز خونه اش رفته
بدنبال صدای یار
صدای چهچهش گشته
******************
ازگل چهره سوخته
طراوتی طلب نکن
برای رفع تشنگی
تکیه به تشنه لب نکن
از تن خشک شاخه ها
توقع جوانه نیست
اسب نفس بریده را
طاقت تازیانه نیست
******************
تاروپودهستی ام بربادرفت امّا نرفت
عاشقیها ازدلم، دیوانگیها ازسرم
شمع لرزان نیستم تا ماند ازمن آه سرد
آتشی جاوید باید دردل خاکسترم |
آموخته ام كه
بايد به زمان مسلط باشم نه زير فرمان آن
آموخته ام
هر سفر دور و درازي با برداشتن تنها يك گام آغاز ميشود
آموخته ام
نگويم اي كاش آن كار را طور ديگري انجام داده بودم ،
بلكه بگويم بار ديگر آن را طور ديگري انجام خواهم داد
آموخته ام
خطاهاي ديگران را مانند خطاهاي خويش تحمل كنم
آموخته ام
كه مرد بزرگ به خود سخت ميگيرد و مرد كوچك به ديگران
آموخته ام
كه دانش خود را به ديگران آموزش دهم و آموزش ديگران را بياموزم، به اين ترتيب علم خود را انفاق كرده ام و آنچه را
نمي دانم ، آموخته ام
آموخته ام
كه بيش از آن كه مرا بفهمند ، ديگران را درك كنم
آموخته ام
كه بيش از آن كه دوستم بدارند ، دوست بدارم
آموخته ام
هميشه فردي خوشبين باقي بمانم ، چرا كه زندگي وموهبت هاي آن را دوست دارم
آموخته ام
اگرچه از هر چيزي بهترينش را ندارم
ولي
از هر چه كه دارم ، بهترين استفاده را نمايم
آموخته ام
لبخند ارزان ترين راهي است كه مي توان با آن نگاه را وسعت بخشيد
آموخته ام
آنچه امروز در دست دارم، ممكن است آرزويهاي فردايم باشد
آموخته ام
زندگي مثل يك نقاشي است ، با اين تفاوت كه در آن از پاك كردن خبري نيست
آموخته ام
هيچ روزي از امروز با ارزش تر نيست
آموخته ام
زياده گويي شايد مقدمه نا شنوايي باشد
دلم گرفته مثله آسمون انگار آسمونم دلش سوخته از ديشب تا حالا زده زير گريه
حالا من موندمو يه دنياي تلخ وسياه با آدمايي از جنس يخ
من مثه كوه استوار مثله دريا عميق تو خودم ميشكنم قطره قطره آب ميشم
انگار از بچه گي اين مهر رو پيشوني من خورده تا ابد محكوم
ميبارم ميبارم مثله باروناي بهاري
يه زمستون ديگه اومدو زد به ريشم
يه هجوم باد وحشي اومدو تمام لحظه هاي خوبو مثه برگاي زرد تو پاييز با خودش برد
حالا من موندمو يه دنيا غم و تنهايي
من همونم كه هميشه غم و غصم بي شماره
اوني كه تنها ترينه حتي سايه هم نداره
اين منم كه خوبيامو كسي هر گز نشناخته
اونكه در راه رفاقت همه ي هستي شو باخته
هر رفيق راهي با من دوسه روزي همسفر بود
ادعاي هر رفاقت واسه من چه زودگذر بود
قسم به اسمان ابي که عطر خدا را در گلها مي پيچد
و من از ذوق اين عطر افشاني بوستان را به تن مي کشم
و با طناب ماه بازي مي کنم؛
اکنون در بوي گلها خود را شستشو مي دهم و دست دراز مي کنم
و دسته گلي به خود هديه مي دهم . در ميان دل خود اسيرم و ازعشق دريا
و اسمان مستم ؛ جاده هاي زندگيم به گل ختم مي شود تا در اين مسير راه زندگي ام
را گم نکنم .دلم مي خواهد نقشي از دلبستگي دستهاي پر نيازم را درذهن سيال
فضا نقاشي کنم.
آنچه از روي عشق به خدا، براي خدمت به فقرا، شکستگان، از پا افتادگان و بي کسان مي دهيد، در پي انداز آسماني تان اندوخته مي شود
نه تنها برای انچه که هستی
بلکه برای انچه که هستم
هنگامی که با توام
....................................................
دوستت دارم نه تنها برای انچه که از خود ساخته ای
بلکه برای انچه که از من می سازی
دوستت دارم
برای از وجودم که تو شکوفایش می کنی
دوستت دارم
چون دست بردل فسرده ام می نهی
زنگارهای بی ارزش وبی مقدار به سویی می زنی
ونور می تا بانی بر گنجینه های پنهانی که
تا کنون درژرفا مانده بودند

به قربان دو چشم شب چراغت
شب و روز گریه کردم از فراغت
اگر یک روز نبینم روی ماهت
ز مرغان هوا گیرم سراغت






دنيا رو با تو می خواهم...
زندگی رو با تو می خواهم...
چون تو را می خواهم.
تو را می خواهم که خواستنی ترينی
عاشقانه و با تمام وجودم
دوستت دارم

آخرین باری که گریستم در خانه نشسته بودم
پاسی از شب گذشته بود
به سایه ها و سوسوی چراغها خیره شده بودم
همه ی آنچه دارم می دهم تا از دستشان رها شوم
آخرین باری که گریستم کسانی را دیدم که مدتها زیر باران ایستاده بودند
سربازانی علاف که در ترنی چپانده شده بودند
دستها بر میله و چشمانی پر از اشک و کلام همان کلام کهن
آه خدایا تنهایم گذاشته ای
آه خدایا تنهایم گذاشته ای
آخرین باری که گریستم باورم نمی شد
به صورت سربازی خیره شده ام که با تفنگش زیر باران ایستاده
چهره اش کودکانه بود چون فرزندم که اینجا خوابیده
وآن سربازی که لبخند زد خود من بودم
آه خدایا تنهایم گذاشته ای
آه چرا تنهایم گذاشته ای؟
آه خدایا تنهایم گذاشته ای
آخرین باری که گریستم
----------------------------------
هر روز گفتم بازم میگم
همه هستی من یاسه
عشق زندگیم عطر یاسه
یاس من در اوج بی کسی هایم
تنهام نذار مهربون

فال نيك
گفتى: غزل بگو! چه بگويم؟ مجال كو؟
شيرين من، براى غزل شور و حال كو؟
پر مى زند دلم به هواى غزل، ولى
گيرم هواى پرزدنم هست، بال كو؟
گيرم به فال نيك بگيرم بهار را
چشم و دلى براى تماشا و فال كو؟
تقويم چار فصل دلم را ورق زدم
آن برگ هاى سبز سرآغاز سال كو؟
رفتيم و پرسش دل ما بى جواب ماند
حال سؤال و حوصله قيل و قال كو؟

عصر جديد
ما
درعصر احتمال به سر مى بريم
در عصر شك و شايد
در عصر پيش بينى وضع هوا
از هر طرف كه بايد بيايد
در عصر قاطعيت ترديد
عصر جديد
عصرى كه هيچ اصلى
جز اصل احتمال، يقينى نيست
اما من
بى نام تو
حتى
يك لحظه احتمال ندارم
چشمان تو
عين اليقين من
قطعيت نگاه تو
دين من است
من از تو ناگزيرم
من
بى نام ناگزير تو مى ميرم
قلب من در شهر چشمان شما جا مانده است
قدر یک شب هم شده از او پرستاری کنید

دلم برات تنگه ... وقتی که بارون میاد و من بدون چتر ... تنها ... تنها و آرام ...
صبور و بردبار... خودم رو دست ابرای سیاه میدم... تا بر من ببارند... شاید کمی از درد فقدان تو رو از عمق دل و جون من بشورن و ببرن... اما ... اما میدونی که
فقط بیشتر دلم تنگ میشه ...

چقدر دلم برای چشمات تنگه میشه ... وقتی که چشمامو میبندم و به عمق
چشمهای تو خیره میشم...
هنوزم منتظرم...................

روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
من می شناختم او را ،
نام تو راهميشه به لب داشت ،
حتی در حال احتضار!
آن دل شكسته عاشق بی نام و بی نشان ،
آن بی قرار،
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
هر روز پای پنجره غمگين نشسته بود
و گفتگو نمی كرد جز با درخت سرو
در باغ کوچك همسايه !
شبها به كارگاه خيال خويش
تصويری از بلندی اندام می كشيد
و در تصورش
تصوير تو بلندترين سرو باغ را
تحقير کرده بود...
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
او پاك زيست
پاک تر از چشمه ی نور ،همچون زلال اشک،
يا چو زلال قطره باران به نوبهار،
آن كوه استقامت ،
آن كوه استوار
وقتی به ياد روی تو می بود
می گريست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو
او آرزوی ديدن رويت را
حتی برای لحظه ای از عمر خويش داشت !!!
اما براي ديدن توچشم خويش را
آن مرواريد سرشک غوطه ور آن چشم پاك را،
پنداشت،
آلوده است و لايق ديدار يارنيست !
روزی اگر سراغ من آمد به او بگو:
آن لحظه ای كه ديده برای هميشه بست
آن نام خوب بر لب لرزان او نشست
شايد روزی اگر
چه ؟ او ؟ نه آه ... نمی آيد !
اما اگر آمد به او بگو،
من به دعای آمدنش نشسته بودم...
شب سردی است، و من افسرده
راه دوری است، و پايی خسته
تيرگی هست و چراغی مرده
می كنم، تنها، از جاده عبور
دور ماندند ز من آدم ها
سايه ای از سر ديوار گذشت
غمی افروز مرا بر غم ها
فكر تاريكی و اين ويرانی
بی خبر آمد تا با دل من
قصه ها ساز كند پنهانی
نيست رنگی كه بگويد با من
اندكی صبر، سحر نزديك است
هر دم اين بانگ بر آرم از دل
وای ، اين شب چقدر تاريك است
خنده ای كو كه به دل انگيزم؟
قطره ای كو كه به دريا ريزم؟
صخره ای كو كه بدان آويزم؟
مثل اين است كه شب نمناك است
ديگران را هم غم هست به دل،
غم من، ليك، غمی غمناك است

من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !
همه اندیشه ه ام اندیشیه فردا است ،
وجودم از تمنای تو سرشار است ،
زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است ،
هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز ...
خیالم چون کبوترهای وحشی می کنند پرواز ...
رود آنجا که می بافند کولی هاب جادو ، گیسوی شب را ؛
همان جاها ، که شب ها در رواق کهکشان ها عود میسوزاند ؛
همان جاها ، که اخترها ، به بام قصرها ، مشعل می افروزند ؛
همان جاها ، که رهبانان معبدهای ظلمت نیل می سایند ؛
همان جاها ، که پشت پرده شب ،
دختر خورشید فردا را می آرایند ؛
همین فردای افسون ریز رویایی ،
همین فردا که راه خواب من بسته ست ،
همین فردا که روی پرده پندار من پیداست
همین فردا که ما را روز دیدار است !
همین فردا که ما را روز آغوش و نوازشهاست !
همین فردا ، همین فردا...
... من امشب تا سحر خوابم نخواهد برد !
زمان ، در بستر شب ، خواب وبیدار است ،
سیاهی تار می بندد ،
چراغ ماه ، لرزان ، از نسیم سرد پاییز است ،
دل بی تاب و بی آرام من ، از شوق لبریز است ،
به هرسو ، چشم من رو می کند : فرداست !
سحر از ماورای ظلمت شب می زند لبخند
قناریها سرود صبح می خوانند ...
... من آنجا ، چشم دراه توام ، ناگاه :
تو را ، از دور می بینم که می آیی ،
تو را از دور می بینم که می خندی ،
تو را از دور می بینم که می خندی و می آیی ،
... نگاهم باز حیران تو خواهد ماند ،
سراپا چشم خواهم شد .
تو را در بازوان خویش خواهم دید !
سر شک اشتیاقم شبنم گلبرگ رخسار تو خواهد شد .
تنم را از شراب شعر چشمان تو خواهم سوخت :
برایت شعر خواهم خواند ،
برایم شعر خواهی خواند ،
تبسم های شیرین تو را ، با بوسه خواهم چید !
و گر بختم کند یاری ،
در آغوش تو ...
... ای افسوس !
سیاهی تار می بندد ،
چراغ ماه لرزان از نسیم سرد پاییز است ،
هوا آرام ، شب خاموش ، راه آسمانها باز
زمان - در بستر شب - خواب وبیدار است
فقط فردا ....
اگر از راه نمی آمد ....
من تا ابد کنار تو می ماندم ....
من تا ابد ترانه عشق را .....
در آفتاب عشق تو می خواندم ..

سلام . ممنون از همتون که منو تنها نمی زارید و معذرت می خوام از بابت پست قبلیم
آيا فردا را خواهم ديد ؟
تا غروب راهی نيست
دلتنگم
ساعتی بايد بروم
جمله ای بايد بگويم و شايد بايد کمی ببارم
نميدانم امروز
چرا کوچه ها کج شده اند رو به پايان زمان
يکی از من پرسيد ....
تا سلام فردا چند ساعت راه است ؟
نميدانم
و آيا فردا را خواهم ديد ؟
و در فردا تو را ؟
نميدانم ....
